تبليغاتX
روزهای تاریک
روزهای تاریک

خاطرات،از دل لحظه های بی ادعا جوانه میزنند

 

با توجه به اینکه مشکلات هر روز داره بیشتر میشه و یافتن راه حل برای اونها کمتر،لازم دیدم که از طریق این رسانه عمومی(وبلاگ)کمی در مورد یه موضوع مهمی که گریبان همه ما رو گرفته صحبت کنم،فقر…

-----------------------------------------------------------------------

تمام آمار های زیر در اصفهان به روز می باشد:

تخم مرغ:       هر کیلو 2400 تومان

گوشت:         از هر کیلو 9500 تومان به بالا

مرغ:              هر کیلو 2800 تومان به بالا

خیار:              هر کیلو 400 تومان

سیب درختی   هر کیلو 1000 به بالا

و…

در عوض:

حقوق یک فرد دیپلمه بر اساس قانون اداره کاری بدون احتساب پاداش،اضافه کاری و…قرار است از ماهی 270000 تومان.حقوق یه فرد تکنیسین(فوق دیپلم)با احتساب اضافه کاری،پاداش،بن،خدمات رفاهی،کسر بیمه و… قرار است از ماهی 480000 تومان.

البته این در صورتی است که اگر کاری وجود داشته باشد!در حال حاضر که به طرز وحشتناکی بیکاری بیداد میکند.

حقوق باز نشسته ها هم که از 500000 تومان فراتر نمیره و به موقع هم پرداخت نمیشه.طبق اعلام رسمی مقامات هر خانواده ای که درآمد آنها از 400000 تومان تا 600000 تومان کمتر باشد،خانواده ای زیر خط فقر محسوب می شوند.

با این حساب ما همه زیر خط فقر هستیم،واقعا فشار روحی و روانی و همچنین بار سنگین مشکلاتی که هر روز در زندگی ما رو دچار مشکل میکنند و اکثرا با پول حل میشن بسیار زیاد هست و البته کمر شکن.هر روز به تعداد افرادی که در کنار خیابان ها به گدایی کردن و یا در پمپ بنزین ها،پاساژ های خرید،خیابان ها،پارک ها و …به دست فروشی،تن فروشی،فال گرفتن و بسیاری از کارهای ناخوشایند دیگر مشغولند افزوده میشه و این یعنی چیزی فراتر از بدبختی.

در همین حال به وضوح افرادی مشاهده می شوند که با(بی ام و،مرسدس بنز،لکسوس،تویوتا،فراری،پورشه،هیوندای)ها و هزار نمونه ماشین مدل بالای دیگه که قیمتی از 120 میلیون تومان تا 800 میلیون تومان دارند در سطح شهر به راحتی تردد می کنند،لایی میکشند،سرعت میرند و خونه هایی در جاهایی دارند که قیمت یک متر مربع آن 4 میلیون تومان است...!افرادی که لباس های فوق العاده گرون از پاساژهای معروف و گرون می خرند و پولهایی بیهوده خرج می کنند که شاید برای قشر کم در آمد جامعه حقوق یکسالشون باشه.از سفرهای تفریحی و خرید های اروپایی این افراد هم صرف نظر میشه.حال:

حرف من این نیست که چرا این افراد پول دارنداین نیست که چرا بعضیا باید میلیارد ها تومان داشته باشند،حرف من اینه که اختلاف طبقاتی چرا تا این حد؟چرا یکی باید یه پراید بیخود داشته باشه یکی بی ام و؟چرا یکی باید با هزار تا قسط و وام و دربدری یه خونه 70 متری بگیره،یکی باید قیمت خونه اش از 1 میلیارد تومان تجاوز کنه؟1 میلیارد تومان کم پولی نیست...چرا یکی نباید درس بخونه اما یکی از مهد کودک تا دانشگاهشو تو مدارس غیر انتفاعی با هزینه های بسیار بالا و در کمال رفاه درس بخونه؟چرا یکی باید حسرت یه عروسک به دلش بمونه اما یکی اتاق خواب بچه خودش رو لبریز از عروسک های خارجی باربی به اون گرونی بکنه؟چرا یکی باید در به در دنبال کار با حقوق اداره کاری بگرده اما یکی تا هفت نسل بعدش هم کار و خونه و زندگیشون تضمین باشه؟

این انصاف نیست،اگر همینطور پیش بره کم کم نبض حیات در جامعه کند تر میزنه و یه موقع دیگه زندگی معنایی نخواهد داشت،توقعات هم که در حال افزایش هست،آخه چقدر باید بگن؟چرا کسی کاری انجام نمیده؟چرا کسی به فکر بدبختی مردم نیست؟دیگه مردم با تمام وجود دارن درد رو احساس می کنند،دیگه دربدر تر از ما هم هست؟

دیگه مردم خیلی هنر بکنند و عرضه داشته باشند باید یه کاری بکنند که از گرسنگی نمیرن(به عبارت ساده تر و عامیانه تر فقط بتونن خودشونو زنده نگه دارن).

الان منی که 21 سالمه،خیر سرم جوان این مملکتم،دارم خودمو بیچاره میکنم تا درسم تمام بشه،موندم که یکی دو سال دیگه که درسم تمام شد،نه تضمینی برای کار دارم،نه زندگی دارم،نه هیچی...موندم چیکار کنم با این شرایط،با این گرونی،با این فیلم هایی که هر روز سر مردم بدبخت اجرا می کنند،چاره چیست؟؟؟

 

*لطفا به این سوال جواب بدین:

چاره برابری قشر ضعیف و قوی جامعه و نجات مردم از این وضع چیه؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:53 توسط محمد| |
سلام

مدتی قبل یه کلیپ فلشی تحت عنوان«بچه های خیابانی»با صدای زنده یاد عبداللهی از وبلاگ«روزهای تاریک»پخش شد که طرفدار های زیادی پیدا کرد،این هفته هم کلیپ فلشی رو براتون گذاشتم،برای دیدن کلیپ کافیست چند دقیقه صبر کنید تا کلیپ بارگزاری بشه،سپس خودش بطور خودکار براتون پخش میشه.

---------------------------------------------------------------------------------

کلیپ زیبای فلش

«طلوع با صدای معین»

 

 

منبع:www.iranclip.us 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:29 توسط محمد| |

سلام

این هفته بدجوری دلم گرفته،یه کم درد و دل کوچولو دارم با یه نفر که اینجا نوشتم،لذا به دوستانی که به دنبال متن های ادبی هستند،خوندن این اثر توصیه نمیشه…

----------------------------------------------------------------------------------

به تو از تو می نویسم…

همیشه خوشبختی رو از خدا آرزو می کردم،همیشه درست زندگی کردن را طلب می کردم و همیشه پیدا کردن اونی که در کنارش بتونم سرمو بالا بگیرم و بهش بگم*من تو رو از چشمانم بیشتر دوست دارم*رو از خدا می خواستم.

توقعات من خیلی ساده اما خیلی بزرگ بود…

دیدن روزی که خود خدا با اون بزرگیش یه کوه رو تنها به نام من بزنه تا دلواپسی هامو،دلتنگی هامو،تا هر وقت بُغض تو گلوم میشکنه رو پشت محکمی و عظمت اون کوه پنهان کنم تا کسی از چشمای گریون من نفهمه که هنوز با یه حرف ساده،با یه بی وفایی میشکنم و نابود میشم،رو تو رویا می دیدم.

به تو از تو می نویسم…(ف.ب)

آره به تو از تو می نویسم،به تو که اسم تو رو که یه کوه محکم و استواری خدا به نام من زد تا سرپناهی برای خستگی های من باشی،تا مآمنی برای بارون آبان باشی،تا…

خیلی حرف ها تو این دلم مونده بود که بت بگم،خیلی بُغض ها بود که می خواستم با تو بشکنم،خیلی احساسات بود که می خواستم با تو تقسیم کنم،خیلی…خیلی

سوم آبان،خیلی نیاز داشتم که سرمو بذارم رو شونه هات و به اندازه 21 سال هق هق کنم،به اندازه تمام این فاصله ها گریه کنم،به حد تمام بی انصافی هایی که دیدم اشک بریزم،خیلی محتاج این بودم که فقط بهم بگی میتونی کمکم کنی و دستمو بگیری…

حتی اون روزی که رفته بودم گلپایگان،خیلی پیش اون امامزاده دعا کردم و از خدا خواستم هرچی به صلاحمونه رو پیش بیاره،خیلی دلمو با پنجره پنجره های ضریح اون امامزاده گره زدم و با چشمای خیسم بش دخیل بستم…میگفتن هر کس دخیل های بسته شده به این ضریح ها رو باز کنه گره از کار اونی که دخیل بسته باز میشه اما

اما کی دخیل بسته ی چشمای منو باز می کنه؟

سوم آبان،خیلی خودمو آماده کرده بودم که بهت از این همه دل نگرانی هایی که هر لحظه مثل خوره به جونم میفته و داره از پا درم میاره،پیشت درد و دل کنم و بگم امواج بی رحم و خروشان فکر نبودن تو…داره ساحل آروم دل منو تبدیل میکنه به منجلابی از فکر و خیال،از هراس و از اینکه آیا دوست داشتن من از روی هوسه یا پاک و ساده مثل قلب آسمون آبی رنگه…

باورت میشه حتی خیلی دلم می خواست لحظه ای پیشم بشینی تا یه لحظه،حتی یه لحظه از این دنیا رها بشم و به آرامش ابدی برسم؟به خدا من قانع بودم،دیگه این کمترین چیزی بود که ازت می خواستم.

باور می کنی همون موقع دلم می خواست بزنم زیر گریه و بگم آخه بی انصاف…من دیگه چیزی ازم باقی نیست،دارم نسبت به زندگی دلسرد میشم،هدفی برای آینده ندارم،اگه تو به دادم نرسیدی تبدیل به خونه ابدی غم ها میشم،حداقل به خاطر دلخوشی منم شده یه لحظه بیشتر کنارم بمون تا احساس غریبی تو شهری که نمیشناختم نکنم..

اما همیشه افسوس گریبان منو میگیره.

و آیا باورت میشه به جون خودت الان که دارم این چیزا رو برات می نویسم قطره های اشک مثل بارون دلگیر آبان داره نم نم کیبُرد کامپیوترمو خیس می کنه؟

به سختی دارم حروف رو پیدا می کنم و کنار هم میچینم اما چون برای توست،باز حاضر به تحمل این طوفان دلتنگی ام.

اون معصومیت و مهری که من در چشمای تو دیدم،تو هیچ کتاب عاشقانه ای،در هیچ رُمان و قوه تخیل هیچ نویسنده ای نمی گُنجه.آره…حق با تو بود،من با یک نگاه دلمو اونجا جا گذاشتم.

شاید تمام این بی قراری ها پای دل من نوشته بشه اما به قبله محمدی قسم،من گیر کردم،بدجور...

حرف آخر از این دلتنگی…

من به این سادگی ها چیزی رو بدست نمیارم و به این سادگیا اونو از دست نمیدم،کاری به حرف دیگران ندارم،هرکی،هرچی میخواد بگه،مهم نیست…مهم تویی که من نسبت به تو حالم دست خودم نیست.اینو بت قول میدم عزیزم:

*اگه پشتمو خالی نکنی و با هر پس لرزه کوچیکی این شبهای پاییزی از یادت نره،تا آخر جاده باهات هستم،پای همه چیزم وایسادم،هرچی میخواد بشه،هرکی هرچی میخواد بگه،برای من مهم نیست.*خودت خوب میدونی که یه روز که ازت خبری نمیشه از غم مُنفجر میشم،حتی امشب هم که این تلفن همراه لعنتی اذیت میکنه،بدجور زانوی غم در بغل گرفتم اما با هر بار دیدن اس ام اس های تو یه لبخند کوچولو میاد روی لبهام تا اشکهایی که نرم نرمک از صورتم میاد پایین پشت این دلخوشی لحظه ای پنهان بشه.

عزیزم،من دنبال اون چیزی نیستم که تو فکر میکنی،من و دوست داشتن منو باور کن...!!!

حالا راه تو دوره،دل من چه صبوره/کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره/آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره/دیگه تو ذهن خیابون،منو تنها جا میذاره/خاطره،مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم/دیگه حرفی که ندارم،دل به خلوت تو بستم/

 

(امشب-چهارم آبان ماه 88)

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:9 توسط محمد| |
سلام

این هفته به درخواست مکرر دوستان دو تیتراژ سریال دلنوازان و همچنین تیتراژ سریال نشانی رو به همراه چند تا آهنگ زیبا براتون گذاشتم،میتونید از لینکهای زیر دانلودشون کنید.

 خیلی ها هستند که در دنیای وبلاگ نویسی از قالب های رایگانی که بعضی از سایت ها ارایه می کنند استفاده می کنند اما شاید به نوعی از بعضی از طرح های اون از جمله عکس های بالای وبلاگ ها(هِدر وبلاگ) راضی نباشند.

این نکته رو یادآور بشم که دوستان عزیزی که مایل هستند عکس بالای وبلاگ خودشون رو عوض کنند،این وبلاگ این کار رو بصورت رایگان و با زیباترین و شیک ترین طرح ها،براشون انجام میده و درون قالبشون جای میده،در صورت تمایل در قسمت نظرات اعلام کنید.

نمونه کارها درون همین وبلاگ هست،برای دیدن نمونه ای دیگر به عکس بالای وبلاگ"قلب مُرداب"مراجعه کنید.

----------------------------------------------------------------------

دانلود تیتراژ سریال دلنوازان(دلنوازان) با صدای علی لُهراسبی            دانلود

دانلود تیتراژ سریال دلنوازان(خدایا) با صدای علی لُهراسبی                 دانلود

دانلود تیتراژ سریال نشانی(شبکه دوم سیما)با صدای محسن یگانه    دانلود

دانلود آهنگ دلتنگی با صدای اندی(به درخواست دوستان)                   دانلود

دانلود آهنگ خارجی و زیبای نایت(به درخواست دوستان)                     دانلود   

دانلود آهنگ بسیار بسیار زیبای گُریز با صدای ابی(ورژن جدید)             دانلود

دانلود آهنگ فوق العاده زیبای مست چشمات با صدای ابی و آهنگ سازی شادمهر(ورژن جدید)                                                                                                            دانلود

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:48 توسط محمد| |

این پست کاملا اختصاصی است

متن زیر برگفته شده از یک دکلمه بسیار زیبا به نام«با رفتنت» است  که تا به حال جایی نشنیده بودم،نمیدونم گوینده اش کیه اما خیلی قشنگ و با احساس دکلمه گفته.از لینک زیر میتونید دکلمه رو دانلود کنید

تقدیم به(ف.ب عزیزم)

----------------------------------------------------------------------------------

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه گُلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نُقلی در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گُلهایی که در تنهاییی ام رویید،با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی…؟نمیدانم چرا…شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه ولی رفتی…

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گُم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم ریسه باران بود…و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد،من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت…

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بُغضی گرفت

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عُمر خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد…ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو،بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین شک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است،و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر نمیدانم چرا…

شاید به رسم و عادت پروانگی آنهاست برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

 تقدیم به آرام ترین دل پاییزی که آرام ترین نوازش ها را به من هدیه می کند(ف.ب عزیزم)

 

دکلمه به نام«با رفتنت»                                         دانلود

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:35 توسط محمد| |

این هفته اثری ماندگار از هنرمندی ماندگار رو تقدیمتون می کنم.احمد شاملو یکی از برجسته ترین هنرمندانی که نظیرش نیست.

شعر زیر با نام «شبانه آخر» هست که نوشتم براتون...

--------------------------------------------------------------------------------

شبانه  آخر

 

زیباترین تماشاست

وقتی

شبانه

بادها

از شش جهت به سوی تو می آیند

و از شکوه مندی یاس انگیزش

پرواز شامگاهی دُرناها را

پنداری

یک سر به سوی ماه است.

زنگار خورده باشد بی حاصل

هرچند

از دیرباز

آن چنگ تیز پاسخ احساس

در قعر جان تو-

پرواز شامگاهی دُرناها

و بازگشت بادها

در گور خاطر تو

غباری

از سنگی می روبد

چیز نهفته یی ت می آموزد

چیزی که ای بسا می دانسته یی

چیزی که

بی

گمان

به زمان های دور دست

می دانسته یی

 

 *فصل نگارین از بازی رنگ ها،دل به جاده هایی بسته است که مُسافرم در آن نیست،حتی آبان نیز مرا به یاد اطلسی ها نخواهد انداخت،دل من بیش از این ها گرفته است،آری...حق با خدا بود...

 این قسمتی از متنی هست که خودم نوشتم و قرار هست هفته آینده بذارم تو وبلاگ

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:25 توسط محمد| |

الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها            كه عشق ﺁسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها

سلام

اين هفته خلاصه اي از شرح حال بهترين شاعر ايراني كه اشعارش در همه زمينه ها در جان جهانيان ريشه يافته است؛*خواجه حافظ شيرازي * رو بطور خلاصه نوشتم؛بد نيست بدونيد چه به اين شاعر گرانقدر گذشته...

--------------------------------------------------------------------------------------

خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران است . مادر او اهل كازرون شيراز بوده است . ولادت حافظ در اوايل قرن هشتم هجري حدود سال  727 هجري در شيراز اتفاق افتاد . بعد از مرگ پدرش برادران ديگرش كه بزرگتر از او بودند پراكنده شدند و شمس الدين محمد كه خردسال بود با مادرش در شيراز ماند و روزگار آنها در تهي دستي مي گذشت .حافظ همين كه به سن نوجواني رسيد در نانوائي به خميرگيري مشغول شد تا آنكه عشق به تحصيل كمالات او را به مكتب خانه كشيد . بطوري كه در تذكره مي خانه آمده است وي چند گاهي ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد مي گذراند . بعد از اين زندگاني حافظ تغيير كرد و او در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علما و ادباي زمان را در شيراز درك كرد و در دو رشته از دانشهاي زمان يعني علوم شرعي و علوم ادبي كار مي كرد او نيز قرآن را حفظ كرد از اينجاست كه خود در اشعار خويش چندين بار بر اين اشتغال مداوم به كلام الله اشاره نموده است و بنابراين تصريح صاحبان نظر ، اتخاذ تخلص *حافظ* نيز از همين اشتغال نشأت گرفته است. حافظ مردي اديب و عالم به علوم ادبي و شرعي  و مطلع  از دقايق حكمت و حقايق عرفان و بالاتر از همه اينها استعداد خارق العاده فطري او به وي مجال تفكرات طولاني همراه با تخيلات بسيار باريك شاعرانه ميداد و او جميع اين عطاياي رباني را با ذوق لطيف و كــــامل دلپذير استادانه خود در مي آويــخت و از آن ميان شاهــــكارهاي خود را بـــصورت غزلهاي عالي كه هر مقلدي را به زانو در مي آورد؛ به وجود مي آورد . بهترين غزلهاي مولوي ،كمال سعدي،همام ،اوحدي ،خواجو و ساير استادان بزرگ مورد استقبال حافظ و جواب گويي او قرارگرفته . از مطالبي كه به انحصار درباره حافظ قابل توجه است ، موضوع رواج فال گرفتن از ديوان حافظ است،چون در هر غزلي مي توان به هر تاويل و توجيه بيتي و عبارتي را حسب حال فال گيرنده يافت بدين سبب گوينده ديوان را لسان الغيب  لقب داده اند.

 توجه:

 

یکی از دوستان عزیز وبلاگی که مطلب بالا(زندگی نامه خواجه حافظ شیرازی)رو مطالعه کرده بودند نکته ای رو اشاره کردند و گفتند که:

حافظ در شهر کوهپایه ی اصفهان متولد شده و پس از رفتن به شهر شیراز،شیفته این شهر میشه و آنجا می ماند

که این نکته مرا وادار کرد که دوباره به تحقیق و جستجو بپردازم تا پرده از حقیقت امر بردارم.طبق کاووش های من شرح حال دقیق و مستندی از خواجه حافظ شیرازی در دست نیست و هر کس به گونه ای نقل قول کرده است اما بر اساس نوشته های مورخین،تذکره نویسان،دیوان خود حافظ  و همچنین کتاب قدیمی(خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی) و به تصحیح مرحوم عبدالرحیم خلخالی و در تاریخ انتشار سال1371 که موجود هست اینگونه برداشت می شود:

جد عالی تبار خواجه از کوپای اصفهان بوده و به جهاتی در زمان اتابکان فارس به شیراز آمده،توطّن اختیار کرد.اسم والد خواجه«بهاءالدین» و شغل او تجارت و صاحب ثروت و مکنت بود.

همچنین در جایی دیگر از این کتاب آمده است:

خواجه در شیراز متولد و در همانجا مشغول تحصیل کمال شده،آباء و اجدادش اصفهانی بوده اند یا تویسرکانی،غیر معلوم است.

 تمام گفته های بالا مستند هست،دوستانی که مایل هستند میتوانند برای کسب اطلاع دقیق تر به کتاب*خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی*،به تصحیح مرحوم عبدالرحیم خلخالی به نشر انتشارات حافظ نوین و لیتوگرافی گُل سُرخ مراجه کنند.

 

 از دوست بسیار عزیز و هُشیارم در وبلاگ زیبای آسمانی ترین دل  نیز جهت این نقد ممنونم.

  

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:36 توسط محمد| |

سلام

پاییز هم از راه رسید.به نظر من زیباترین فصل خدا با همه دلگیری ها و بی حوصلگی هاش پاییز هست.چرا که بازی رنگ ها و برگ ها و بارش باران های پاییزی رو در هیچ کتاب عاشقانه ای پیدا نمی کنید،پیشنهاد من این هست که قدم زدن زیر باران ها و روی برگ های پاییزی رو از دست ندهید که رازهای زیادی در آن نهفته شده که خیلی به ساختن زندگی کمک می کنه.به مناسبت فصل عزیز پاییز شعری از «مهدی اخوان ثالث» به نام «خزانی» رو تقدیمتون می کنم...

---------------------------------------------------------------------------------

خزانی

 

پاییز جان!چه شوم،چه وحشتناک

آنک بر آن چنار جوان،آنک

خالی فتاده لانه ی آن لک لک

او رفت و رفت،غلغل غلیانش

پوشیده،پاک پیکر عریانش

سر زی سپهر کردن غمگینش

تن باوقار شستن شیرینش.

 

پاییز چان!چه شوم،چه وحشتناک

رفتند مرغکان طلایی بال

از سردی و سکوت سیه جستند

ور بید و کاج و سرو نظر بستند

رفتند سوی نخل،سوی گرمی

و آن نغمه های پاک و بلورین رفت.

 

پاییز جان!چه شوم،چه وحشتناک

اینک،بر این کناره ی دشت،اینک

این کوره راه ساکت بی رهرو

آنک،بر آن کمرکش کوه،آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت

از یاد روزگار فراموشت.

 

پاییز جان!چه شوم،چه وحشتناک

چون من تو نیز تنها ماندستی

ای فصل فصل های نگارینم!

سرد سکوت خود را بسُراییم.

پاییزم!ای قناری غمگینم!

 

(تهران-آبان ماه 1335)

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:0 توسط محمد| |